دیگر فریادم صدا ندارد............. دیگر نگاهم سنگینی ندارد......... دیگر اشکانم گونه هم را خیس نمیکنند........ دیگر دستانم حس ندارد ولی هنوز زنده ام...........
تو که رفت و دلم ثانیه ای بند نشد.......... لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم.......... هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد......... با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر................ هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد............ خواستند از تو بگویند شاعرها ................... عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد................. روي رفتن نداشتم...چرا؟ چنين چرا سنگينم...هوا؟ جاذبه ي زمين روي من است انگار! دستان بي آدم ها نگيريد مرا!
نه رو،نه هوا،نه جاذبه،نه دست!
خودم نميرفتم به سويش كه تورا...
![]()
![]()
![]()
.jpg)
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

