تبليغاتX
اکسیــــــر عشـــــــــــــــــــــق
اکسیــــــر عشـــــــــــــــــــــق

دیگر عکسم در آب نمی افتد..........

دیگر فریادم صدا ندارد.............

دیگر نگاهم سنگینی ندارد.........

دیگر اشکانم گونه هم را خیس نمیکنند........

دیگر دستانم حس ندارد ولی هنوز زنده ام...........

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:55 توسط اسماعيل| |

دنیا نه مسیر است نه داستان است نه شوخی بلکه فقط فرصتی است برای بهتر نفس کشیدن..............

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:32 توسط اسماعيل| |

به خدا حافظیه  تلخ تو سوگند نشد........... 

تو که رفت و دلم ثانیه ای بند نشد..........

لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم..........                                                       

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد.........

با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر................

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد............

خواستند از تو بگویند شاعرها ...................

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد.................

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:40 توسط اسماعيل| |


         

روي رفتن نداشتم...چرا؟ چنين چرا سنگينم...هوا؟ جاذبه ي زمين روي من است انگار! دستان بي آدم ها نگيريد مرا! نه رو،نه هوا،نه جاذبه،نه دست! خودم نميرفتم به سويش كه تورا...  

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 2:16 توسط اسماعيل| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت